دیروز (جمعه)تو این همه گرفتاریو مشغله ای که دارم مادر شوهر با طایفه شوهرش خونمون مهمون بودن البته اگه بخوام هر دفعه اومدن اینارو گزارش کنم باید هر دو روز یبار///////
انصافا این دفعه واقعا ضد حال بودن طی هفته که هر روز ۶ از خواب پا میشدم با خودم می گفتم اندکی صبر سحر.........تا جمعه که بخوام تپل بخوابم چیزی نمونده........اما![]()
آدم اگه یه کمی شعورش قد بده هم بدک نیست ![]()
خواهر کوچیکشم اومده بود و فکر می کرد من حالیم نیست جلوی دختر عمش هی بارم می کرد خدایا.........![]()
البته روابطمون با رامین خوبه اونم صدقه سر صبوریهای من که غر خونوادشو پیشش نمی زنم اما خیلی بامزه به حساب می زنه و میگه اونم داره تحمل می کنه
چند روزپیش یه جریانی پیش اومد که خدا وکیلی اند شوهرداری بودم
ادامه مطلب
ببخشید این روزا سرم شلوغه دارم واسه یه همایش مقاله آماده می کنم..........
اومدم بهتون بگم بعد ۳ سال رندگیه مشترک و مشورت با خیلی از صاحبنظرا به این نتیجه رسیدم که برای اینکه یه نفر بتونه تو زندگیه مشترکش موفق باشه باید از خود گذشته باشه من اوایل اینطوری فکر نمیکردم فکر میکردم شوهرم باید تو همه چی موافق نظرمن عمل کنه و اگه نمی کرد..........![]()
باید کساییو که من دوست دارم دوست داشته باشه و کساییو که من ازشون متنفرم نفرت.......اولش اینطوری بود اما یه کم بعد رامین دیگه از این روال خسته شد فهمیدم این طوری نمیشه ادامه داد
یا باید از خودگذشت یا باید ازدواج نکرد همین![]()
ادامه ماجرا........
خانم هاشمی اینقدر از رامین گفت و گفت و دیگران اینقدر تاییدش کردند و کردند که........کم کم علاقه ای عجیب نسبت بهش تو درونم احساس کردم تا اینکه یه روز هاشمی بهم گفت رامین ازش خواسته موقعیتی جور کنه که خونوادش منو ببینن ( مطمئنم اینم از فکرای ننش بوده چون عقل رامین به این جاها.......)منم که احساس کرده بودم موقیت خوب ازدواج دم خونم خوابیده باهاشمی قرار کردم مبادا رامین بدونه من در جریانم چون اینجوری غرور من جریحه دار می شه و...........
خلاصه خونوادش متشکل از مادر و خواهرش یه جایی منو دیده و پسندیده بودند و کلی به سلیقه پسرشون امیدوار.........
چند شب بعد رامین خودش بهم زنگ زد که من با خونوادم صحبت کنم و..........
منم بهش گفتم اما من واسه ازدواج مشکل دارم و گفتم که خواهر بزرگترم..........ر:اینکه مشکل نیست بقیه جوونا چه مشکلاتی دارن اونوقت شما به چی میگین مشکل؟؟؟؟؟؟من تازه فرد مورد نظرمو پیدا کردم و به این راحتی.........خیلی مهربونو دوست داشتنی باهام حرف زد پخته و شمرده
هیشکی تا حا لا اینجوری باهام حرف نزده بود.
همون روزا تو شرکت گفت خب من تا وقتی خواهرتون ازدواج کنن منتظر می مونم از اون موقع به بعد هر شب تلفنی با هم صحبت می کردیم مامانم از این قضیه ناراحت بود و هی زخم زبون میزد
گاهی اوقات که باهم اموریت میرفتیم خیلی خوش میگذشت بعضی وقتاکه رامین ازقزوین(شهرشون) به سمت تهران میومد سر راه منم تو کرج بر میداشت توراه هی قربون صدقه..........
گلا از اونجاییکه حوصله نداشتم خاطرات نه چندان شیرین گذشترو یادآوری کنم فعلن درباره خودمو کنسل می کنم.تا وقتی که دوباره حالشو پیدا کنم.(وای اگه من کارگردان می شدم فیلمام چی از آب در میومد
)
بگذریم دیروز رامین گیر داده بود که باید قضیه حاملگیتو به خونوادم بگیم ، اگه دیرتر بگیم جور نیست و ناراحت میشن (می خواستم بگم به درککککککککک نکنه فکر می کنی می خوان واسه بچت تدارک ببینن دیر بگیم نمی بینن)اصلن از اولشم اشتباه کردم به تو یکی گفتم.............
خلاصه یه جور حواسشو پرت کردم و.........
امان ازدست این مردا چرا اینقدر از ننشون حساب می برن ؟
البته حقم داره چون اون ننه ای که این داره اضرائیلم ازش حساب میبره تا چه رسد ؟؟؟؟؟؟؟؟میدونم اگه نگم دیگه شسته نمی شه تا این بچه ازدواج کنه ام ننگیه که رو پیشونیمون نوشته می شه اما چی کنم که خوش ندارم .........می دونین اخلاق ننه چه جوری وقتی یه چیزیو می گی در کسری از ثانیه بعدش به کل جهان فک و فامیل مخابره میشه و اونوقت باید هی به اینو اون جواب بدی دختره یا پسره اسمشو......جنین در چه مرحله ای از رشده و...........
تا بعد......
تو این قسمت می خوام یه کم از خودم بیشتر بگم
من تو یه خانواده پر جمعیت به دنیا اومدم.........۶تابچه :۴ تا دختر و ۲ تا پسر با اسامیه احمد نرگس مریم شبنم شقایق علی
همیشه به مامانم می گفتم اگه بچه دومم بجای نرگس پسر بود بازم این همه دخترو ردیف می کردی؟؟مامانم می گفت اینو از بابای پسر دوستت بپرس
با تمامی این صحبتا خونواده با فرهنگ و تحصیلکرده ای دارم و بهشون افتخار می کنم احمد فوق برقه
نرگس دبیر فیزیک ـمریم لیسانس مهندسی شیمی- شقایق لیسانس علوم تربیتی-علی ام پزشکی می خونه
اینارو گفتم که داستان زندگیمو واستون تعریف کنم
ادامه مطلب
زندگیه چرا اینقدر گنده؟وقتی آدم تو یه چاهی می افته دیگه نمی تونه در بیاد تازه این چاهه عمیق ترم میشه
آهای مجردا قدر مجردی رو بدونین خودتونو اسییییییییر نکنین![]()
خیلی بد همه کار می کنی تازه بعدشم محکومی که چرا یکار دیگه نکردی؟
خدایا به فریادم برس![]()
خیلی بهتون عادت کردم شما بیشتر سنگ صبور من شدین تا.........
دیروز عصر با خستگی و خوشحالی تو راه خونه مامانم بودمکه رامین زنگ زد باصدای گرفته گفت کجایی پس............گفتم مگه قرار نبود بری ماموریت دارم میرم کرج.........ر:نرو برگرد دارم از دندون درد می میرم ماموریتمو کنسل کردم
خلاصه برگشتم هیچی تو خونه نداشتیم مجبور شدم تو راه کلی خرید کنم
در راستای عملی نشدن نقشه های قوم ظالم سعی کردم با وجود خستگیه وصف ناپذیر نازشو بکشمو میوه براش پوست بکنم تا به عدم درک شرایط متقابل متهم نشم. آخر شب که حالش بهتر شد گفت بذار یه زنگ به مادرم بزنم ببینم یه موقع فردا سرزده نیان.......
همین که زنگید من فهمیدم ننش چی بهش ضرید. داشتن میومدن طبق معمول فقط بهونشون فرق میکرد ایندفه میان برن خرید عروسی و بازم طبق معمول شام ممکنه ...........چرا خونواده شوهر اینقدر ادراکشون پایین میشه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟چرا لحظه ای فکر نمی کنن......یه روز آقاداداش از فرنگ برمی گرده باید بریم استقبال یه روز باید بریم بدرقه همون و.........................اصلن خونه ما شده جاده ابریشم مثلن یکی ممکنه بخواد بره مشهد یا...سر راه به مام یه سری میزنه که به قول خودش منت میزاره سرمون
اما هیچکدوم عین این مادر شوهر به آدم اذیت نمی کنه
بگذریم
نمی دونم چقدر باید خویشتن داری کنم نمی دونم؟ اما میدونم خویشتن داری خیلی بهتر از هرچیز دیگه ای نتیجه میده اینو خانم دکتر(صاحب مرکز) بهم میگه . میگه اگه حرمت بین زن و شوهر بخاطر حرفای بینشون از بین بره دیگه مرد واسه زن یه ذره تره هم خورد نمی کنه و این یعنی مصیبت یعنی عزیز شدن مادره(البته تیکه آخرو خودم گفتم)![]()
البته رامین بیچاره وقتی دیشب محبتامو دید پا شد تو کار خونه بهم یه کمی کمک کرد![]()
ولی همینم برام کافی بود
ایشششششششششش![]()
کلافه شدم از دست اینهمه ترافیک تازه بعد اینکه رسیدم کلی کار ریختن تو سرم امروز باید شیفت بعد از ظهرم بمونم
حالمم اصلن خوب نیست اما مجبورم دیگه
عوضش امشبو میرم خونه مامان جونم اینا با دمم گردو می شکنم آخه رامین نیست داره میره ماموریت اگه بفهمه دارم اینقدر می ذوقم می کشتم آخه من راضی نیستم دو تایی باهم بریم خونه مامانمینا چون نمی خوام از ریز و درشت خونه مامانم آگاه بشه و بعدا سرکوفت اونارو...........اینو از یکی از مراجعینی که اومده بود مرکز یاد گرفتم
چرا اسم پیشنهاد ندادید؟
پیشنهاد خودم آراد اگه پسر باشه و آرتمیس اگه دختر باشه شمام نظرتونو هر چه زودتر بگین![]()
مرسی عزیزای من![]()
ببخشید من همش میام و میرم چون هنوز تو محل کارمم و..............
می خوام یه مثال عینی بزنم از تادیب مادرشوهر گرام![]()
چنوقت پیش خانواده شوهر رفته بودن دبی خوشگذرانی منم چون مطمئن بودم ..........منتظر آشغالاشون بودم خلاصه اومدن و آشغال منم بهم پیشکش کردن بماند که مثل همیشه چقدر واسه خودشون مایه......... یه بلوز بدسلیقه و خیلی کوچولو که فکر کنم ازنظرشون من یه کرم خاکیم؟؟
طبق تجارب قبلی که داشتم خودمو کنترل کردم و پیش رامین هیچی نگفتم چون میدونستم
چند وقت گذشت تا اینکه یه شب که طبق معمول چترخودشونو بدون دعوت گسترانیده بودن ..........من بدجنسی نکردمو همون لباسو پوشیدم (البته یکی از خوش شانسیام اینه که رامین اینجور جاها فراموشکاره و یادش نبود اون لبا سو کی هدیه داده)
همین که چایی بردم واسشون دیدم دارن چپ چپ نگا میکنن قیافه رامین دیدنی بود
یهو گفت:شبنم این چیه دیگه تنت کردی تو که خیلی خوش سلیقه بودی این همه لباس تو کمد داری اونوقت این.......منو میگی بزور خودمو کنترل کردم
گفتم چشه مگه مامان جونو و رومینا جون (خواهر شوهر کوچیکه) زحمت کشیدن چیزبهاین قشنگی.......اصلن فیکس فیکسه
مادر مبارک کم نیاورد و گفت والا به خدا من گفتم سایز کسیو نمی دونم این رومینا دست بر نداشت............
خلاصه اونا که رفتن رامین گفت تو امدا اون لباسو.........منم گفتم نه مگه مامانت نمی گه ما هر چی واسش می گیریم نمی پسنده و ما آرزو به دل موندیم یه چیزی واسه این..........
رامینم گفت خوبکاری کردی بذار بدونن از رو بدجنسی نیست که نمی پوشی تنت نمیشه..........دسشون درد نکنه با این سوغاتی خریدنشون
